مدتها بود که کلیه فعالیتهام رو به خاطر درس و دانشگاه تعطیل کرده بودم و حالا دو هفته است که همه چیز حتی درس و دانشگاه رو هم رها کردم.2 هفته که هر روزش سالی گذشت. از کودکی از ماه خرداد و فصل تابستان بیزار بوده ام و امسال روزهای این ماه گویی کش آمده اند.پدر عزیزم در بستر بیماریست و من بسیار بیتابم. هر لحظه در من جنگیست میان منطق و احساس.
می خواهم فعالیتهای اجتماعی ام را از سر بگیرم و امیدوار باشم به بهبودی پدر. به یاد خاطرات آرش سیگارچی و مبارزه سرسختانه ایشان با سرطان که می افتم آرامتر می شوم. خوشبختانه پدر هم جسم قوی و هم روحیه عالی و اراده استواری دارد .پس تصمیم می گیرم با امید و توکل به خدا زندگی ام را به روال عادی بازگردانم.