روز 10 خرداد 1387 پدرم بعد از انجام یکسری آزمایش در اورژانس خون بیمارستان شریعتی تهران بستری شدند.تشخیص بیماری ایشان به علت تعطیلی چند روزه خرداد ماه به تعویق افتاد تا اینکه از جانب متخصصان خون و انکولوژی اعلام شد که ایشان مبتلا به سرطان مغز استخوان ( AML ، تیپ 4 ) بدخیم هستند.مراحل درمان ناموفق ایشان _ که با مسایل و مشکلات عدیده ای از جمله کمبود فاحش امکانات پزشکی جهت سرویس دهی به بیمار ،برخورد ابزاری پزشکان متخصص و دانشجویان آنها با بیمار، عدم توجه به وضعیت روانی بیمار محتضر، و نبود روانشناس و مشاور جهت همدلی با بیمار همراه بود_ 5 ماه و 26 روز به طول انجامید.شب 4 آبان ماه مصادف با پنجاه و نهمین سالگرد تولد پدرم ایشان به علت ذات الریه ناشی از شیمی درمانی و مشکل تنفسی شدید به دستگاه علایم حیاتی متصل شده و در تاریخ 8 آبان 1387 ساعت 30 دقیقه صبح دنیا را به مقصد دیار باقی ترک کردند.
امروز چهلمین روز سفر پدرم است.سفری که برای ایشان رهایی از رنج بیماری و برای من اندوهی عمیق و خشمی بسیار ارمغان داشت.باری آخرین آرزوی پدرم که تحقق عدالت و آزادی در وطنش بود به بار ننشست؛ پدر با وصیتش عشق عمیق خود به عدالت را نشانمان داد اما سالهای پر بار عمر خود را با رنج و عذاب بی عدالتی سپری کرد. سالهایی را که می توانست ترک وطن کند و در کشوری آزاد ،زندگی آرام و بی دغدغه ای را بگذراند، تمامی دغدغه اش حقوق بشر پایمال شده در وطنش بود.پدرم سالهای زیادی پس از انقلاب بیکار بود و من فقر را با گوشت و پوستم تجرربه کردم، اما بزرگترین درسهای زندگیم را در همان دوران از ایشان آموختم.عشق به کتاب، عدالت،آزادی و نفرت از جهل و نابرابری و شکستن سد جنس دوم بودن.
آری زندگی و رنج پدرم ، برای من مصداق بارز لگدمال شدن حقوق بشر در وطنم می باشد و شاید روزی اندوه از دست دادنش در من کمرنگتر شود اما ایمان دارم که هرگز شعله خشمم از تمامی رنجی که در دوران زنگیش بردفروکش نخواهد کرد و همین امر مرا وامی دارد تا نسبت به حقوق بشر بی تفاوت نباشم و در راه نزدیکتر شدن تحقق آن بکوشم.باشد که آخرین آرزوی پدرم تحقق یابد.
روانش شاد و یادش گرامی باد.